عاجز و سرگرانم!نه آنچه دانم دارم
و نه آنچه دارم دانم!
الهی !
چون توانستم ندانستم
و چون دانستم نتوانستم
آه ازین علم نا آموخته!
گاه در غرقم ازو گاه سوخته!
و تناول میکرد. ابلیس گفت: آیا میتوانی این خوشه انگور تازه را به
مروارید تبدیل کنی؟ فرعون گفت: نه.
ابلیس به لطایفالحیل و سحر و جادو، آن خوشه انگور را به خوشهای
مروارید تبدیل کرد. فرعون تعجب کرد و گفت: احسنت! عجب استاد
ماهری هستی!
ابلیس خود را به فرعون نزدیک کرد و یک پس گردنی به او زد و
گفت: مرا با این استادی و مهارت حتی به بندگی قبول نکردند، آنوقت تو
با این حماقت، ادعای خدایی میکنی؟!
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود
دکتر علی شریعتی
انا المهدی. انا قائم الزمان.منم مهدی. منم قائم زمانه.
انا الذی املاءها عدلا کما ملات جورا .منم که زمین را از عدالت
پر کنم همانگونه که از ستم آکنده باشد
انا بقیة الله فی ارضه .
منم بازمانده (حجتهای) خدا در زمین
خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از اونجا می گذشت.ماره رو کرد به این عبد صالح
خدا و گفت: این می خواد منو بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و بعد از چند دقیقه که
برگشت دید که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.به ماره گفت تو که
گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟ماره گفت:من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.این
منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد
منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.
اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاری کردم که بگم خدا این کارو فقط و فقط برای تو انجام دادم؟
رسیدم،فرشته ای به نام «اسمائیل»در آن موکّل بود
که هرگاه شیطانی به آنجا رسید بوسیله ی هفتاد هزار فرشته که در
اختیار اسمائیل بود آن شیطان را به تیر شهاب برانند.
«اسمائیل از جبرئیل پرسید که :این آقا کیست؟
جبرئیل آن حضرت را معرفی نمود.فورا به حضرت سلام کرد و
استقبال نمود و همه آن ملائکه نیز مشغول تحیت و سلام
شدند وبسیار اظهار خوشحالی کردند.
آنگاه رسیدم به ملکی که از او بزرگتر ندیدم و لکن با قیافه گرفته و
خشمناک و به من سلام کرد ولی نخندید.
جبرئیل گفت این مالک جهنم است وتا کنون نخندیده و همیشه
غضبناک است بر اهل جهنم.
حضرت به جرئیل فرمودکه:به مالک دوزخ بگو که من قصد دارم که
جهنم را مشاهده نمایم و او پذیرفت و پرده ای از
پرده های جهنم دور کرد ، زبانه آتش چنان شله ور شد که نزدیک
بود به آسمان ها اثر گذارد .
گفتم: پرده را برگردان .فورا اطاعت کرد.
از آنجا گذشتم .مرد گندم گونی را دیدم ،از جبرئیل پرسیدم این
کیست؟
گفت حضرت آدم ،پدر تو می باشد . واو سلام نمود و اظهار تحیت
کرد .
سپس به ملکی که نشسه بود گذشتم و دیدم جمیع دنیا در پیش او
جلوه گر است و لوحی در دست داشت و پیوسته به آن
لوح نگاه میکرد.
گفتم : ای جبرئیل این کیست؟
عرضه داشت :ملک الموت است و پیوسته مشغول قبض ارواح می
باشد و جمیع دنیا در برابر او مانند در همی است که
در دست شما باشد و به هر طرف که خواسته باشی بگردانی.
عزرائیل به من عرض کرد: هیچ خانه ای نیست مگر آنکه روزی
پنج مرتبه به اهل آنجا نظر می کنم و هرگاه بر میتی
اشک بریزند ،به آنان گویم باز گشت می کنم تا اینکه هیچ یک باقی
نمانید.
و از او گذشتم و به گروهی رسیم که بر سر سفره نشسته و در آن،
گوشت مردار تناول میکردند.
از جبرئیل پرسیدم : اینان کیانند؟
گفت:مردمانی هستند که حرام می خورند و از حلال دوری می کنند.
و فرشته ای دیدم که نصف بدن او از برف و نیمی دیگر از آتش بود
از جبرئیل درباره او سوال کردم ، گفت:این ملک از
همه فرشتگان برای مردم نیک خواه تر و دلسوز تر است و از روزی
که پروردگار او را خلق کرده همیشه دعای او اینست
«اللهم یا مؤلف بین المثلجو النار ،الف بین قلوب عبادک»
مبعث رسول الله را به تمام مسلمانان تبریک عرض می کنم
التماس دعا
چون آتش فراق داشتی
به آتش دوزخ چه کار داشتی؟
الهی!
تا سه چسز بشناختیم
هول سه چیز از ما بشد:
تا زهر فراق دوری از تو بشناختیم
تلخی دوزخ فراموش شد!
تا عیش صحبت با یاد و ذکر تو بشناختیم
عیش بهشت فراموش شد!
تا بهای نزدیکی قرب تو بشناختیم
هول عرصات فراموش شد
(رسایل م ش ص 236)
حتی مواقعی که حس میکنم تنهام!
التماس دعا
بنده رو از سه آفت نگهدار:
از وسواس شیطانی
و از هوای نفسانی
و از غرور نادانی
الهی!
تو به رحمت خویشی و ما بر حاجت خویشیم!
تو توانگری و ما درویشیم!
الهی!
به بهشت و حور چه نازم؟
مرا دیده ای ده که از هر نظری بهشت سازم!
الهی!
به حرمت آن نام که تو خوانی
و به حرمت آن صفت که تو چنانی !
دریاب که می توانی
(رسایل م ش ص ۱۰۵)
خدایا اگر از تو نخواهم که به من عطا کنی پس از که بخواهم که به من عطا کند
خدایا اگر تورا نخوانم که اجابتم کنی پس کیست که بخوانمش و اجابتم کند
خدایا اگر به تو زاری نکنم تا به من رحم کنی به که زاری نمایم تا به من رحم کند
خدایا دریا را برای موسی (ع) شکافتی و نجاتش دادی
و از تو می خواهم رحمت فرستی بر محمد و آل محمد و نجات دهی مرا از آنچه گرفتارم در او
و گشایش فوری بر من عطا کن بدون مدت به فضل و رحمت خودت ای نا مهربانترین مهربانان
نام تو ما را جواز!
و مهر تو ما را جهاز!
الهی! شناخت تو ما را امان
و لطف تو ما را عیان
الهی!
فضل تو ما را لوا و کنف تو ما را ماوی!
الهی!
ضعیفان را پناهی قاصدان را بر سر راهی مومنان را گواهی
چه بود که افزایی و نکاهی؟
الهی!
چه عزیز است او که تو او را خواهی!
ور بگریزد او را در راه آیی
طوبی آن کس را که تو اورایی!
آیا که: تا از ما خود که رایی؟
(ص۲۹ تفسیر سوره ی الفاتحه)
اگر چه بهشت چون چشم و چراغ است
بی دیدار تو درد و داغ است!
دوزخ بیگانه را بنگاه است و آشنا را گذرگاه
و عارفان را نظرگاه
الهی!
اگر مرا در دوزخ کنی دعوی دار نیستم.
و اگر در بهشت کنی بی جمال تو خریدار نیستم.
الهی!
من به جور و قصور ننازم
اگر نفسی با تو پردازم از آن هزار بهشت سازم
الهی!
اگر عبدالله را بخواهی گداخت
دوزخی دیگر باید آلایش او را
و اگر بخواهی نواخت
بهشتی دیگر باید آسایش او را.
(رسایل ص ۱۴۵ رساله مقبولات)
اگر تن مجرم است دل مطیع است!
اگر بنده گناهکارست کرم تو شفیع است!
الهی!
ما را جرم فرو مگذار
یاحرم را از ما در گذار
الهی!
رنجورم ٬تا چرا نه یک رنگم مگر با بخت بد بجنگم !
گاه بهشتیان را فخر و گاه دوزخیان را ننگم!
(رسایل م ش ص ۲۲۴)
از آن تو فزود و از من کاست
آخر همان ماند که ز اول بود راست
الهی!
صبر از من رمید و طاقت شد سست!
تخم آرامش کشتم بی قراری رست!
الهی!
صبر تو خواستی من نخواستم!
نظر لطف یافتم چون از خواب برخواستم.
(رسایل م ش ص ۲۳۴)
چون آتش فراق داشتی
به آتش دوزخ چه کار داشتی
الهی!
تا سه چیز بشناختیم
هول سه چیزاز ما بشد:
تا زهر فراق دوری از تو بشناختیم
تلخی دوزخ فراموش شد!
تا عیش صحبت با یاد و ذکر تو بشناختیم
عیش بهشت فراموش شد
تا بهای نزدیکی قرب تو بشناختیم
هول عرصات فراموش شد!
(رسایل م ش ص ۲۳۶)
باشد که از پیروان صدیق راهش باشیم
گوشه ای از مناجات امام صادق (ع):
خدایا
من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم
که تو در عرش کبریای خود نداری
من چون تویی دارم
ولی تو چون خودی نداری
التماس دعا
ظاهری داریم شوریده باطنی داریم در خواب
سینه ای داریم بر آتش دیده ای پر آب
گاه در آتش سینه می سوزیم
و گاه در آی چشم غرقاب
و الیه المرج الماب
( رسایل م ش ص ۷۰ )
من به جور و قصور ننازم
اگر نفسی با تو پردازم از آن هزار بهشت سازم
الهی!
اگر عبدالله را بخواهی گداخت
دوزخی دیگر باید آلایش او را
و اگر بخواهی نواخت
بهشتی دیگر باید آسایش او را
(رسایل و ص 145 رساله ی مقولات)
عاشقان عیدتان مبارک باد
آگاه باشید!همانا یکی از ما اهل بیت(ع) در آینده در امواج
حوادث با چراغی درخشنده راه می پیمایدو با راه و رسم
صالحان و پاکان عمل می کند
باک نداریم به هر صفت که به ما بداری
اما ما را به آوردن طاعت خود توفیق بده!
و هر گونه خواهی دار! و روزی من از حلال بده!
و هر چه خواهی ده!
و مرا به هر صفتی که خواهی میران و لیکن مسلمان میران
(رسایل م ش ص ۲۴۰ )
مبعث رسول الله و مبده آیین عشق و دوستی بر همگان مبارک باد
زبانم در سر ذکر شد
ذکر در سر مذکور
دل در سر مهر شد
مهر در سر نور
جان در سر عیان شد
عیان از بیان دور
پیداست که نازیدن مزدور به چیست؟
و نازیدن عارف به کیست؟
امشب شب آرزو هاست
برای همه دعا کنید انشالا همتون به آرزوهاتون برسید
درین کنار منم دعا کنید
آنچه بر سر ما آید بر سر کس نیامد
دیده ای که به نظاره ی تو آمد
هرگز باز پس نیاید.
(رسایل و ص ۱۴۸ مقبولات)
و چون به خود نگریم
خاکیم و از خاک بدتر!
الهی!
بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن!
و ما را به بلای خود گرفتار مکن!
الهی!
صبر از من رمید و طاقت شد سست!
تخم آرام کشتم بی قراری رست
الهی!
بدین شادم که نه به خود به تو افتادم!
الهی!
از کشته ی تو خون نیاید و از سوخته ی تو دود !
کشته ی تو به کشتن شاد و سوخته ی تو به سوختن خوشنود!
(رسایل و ص ۱۵۲مقبولات)
اگر تو را بایستی
بنده چنان زیستی که شایستی!
(رسایل و ص ۱۶۱ مقبولات)
هر که را خواهی که بر افتد
او را رها کنی که با دوستان تو در افتد
الهی!
این چه فضل است که با دوستان خود کرده ای؟
که هر که ایشان را شناخت تورا یافت
و هر که تورا یافت ایشان را شناخت
الهی!
تو آیینی و دوستان آینه ی آیین
آیین را در آینه نتوان دید هر آینه
الهی!
چون با تو به تو امانم
همانا دان که نو مسلمانم
الهی!
اگر عبدالله را نمی نگری خود را می نگر
آبروی عبدالله را پیش دشمن مبر
امانت عرضه کردی بگریخت کوه
چون است که امانت بهره ی من آید تجلی بهره ی کوه ؟
الهی!
عیب و آزار من مجوی
که به آب کرم باز ایستد از جوی
قصه ی دوستان دراز است
زیرا که معبود بی نیاز است
(رسایل وص ۱۶۳ مقبولات)
عیسی (ع) گفت : ای فلان کدام ابتلا را مبتلا نگشته ای؟
گفت : ای روح خدا من از آن کس که چون من معرفت به خدای ندارد بهترم
عیسی گفت: درست گفتی دست خود به من ده. دست وی بگرفت و ناگهان زیباترین و به هنجار رین آدمیان شد و خداوند تمامی ابتلاآت از وی ببرد. وی دیر زمانی مصاحب عیسی بماند.
من پنداشتم که هر جا آتشی است چراغ است !
من چه دانستم که در دوستی کشته را گناه است !
و قاضی خصم را پناه است است.
من چه دانستم که حیرت به وصال تو طریق است !
و تورا بیش جوید که در تو غریق است.
(ج اول ص ۵۲۱ تفسیر البقره )
گرفتار آن دردم که تو دوای آنی!
در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی!
بنده ی آن ثنایم که تو سزای آنی!
من در تو چه دانم ! تو دانی ! تو آنی که خود گفتی !
و چنان که گفتی آنی!
در هجر تو کار بی نظام است مرا شیرین همه تلخ و پخته همه خام است مرا
در عالم اگر هزار کار است مرا بی نام تو سر به سر حرام است مرا
(ج ۴ تفسیر انفال)

